|
نابودی ام اس می توانم چون می خواهم
| ||||
|
آخرين مطالب
لینک دوستان
|
سلام یک چیزی براتون تعریف کنم تا فرق بین دخترها و پسرها را بفهمید یادم است موقعی که با ماندانا نامزد بودیم فکر کنم یک جا مهمونی بودیم که یک عروسک خوشگل روی دکور بود من یک ساعت داشتم این عروسک را نگاه می کردم و یادم است کاملا داشتم بررسی اش می کردم و فکر کنم یک یک ربعی دستم بود تا اینکه ماندانا آمد گفت داری چی کار می کنی؟ گفتم ببین این عروسکه چقدر خوشگله خلاصه کاری ندارم ماندانا تا عروسک را دید گفت اینکه از این عروسک ها است و پشتش را فشار داد و عروسکه شروع به آواز خوندن کرد . گفتم مگه این آواز می خونه ماندانا گفت آره مگه نمی دونستی گفتم نه!!!!(آخه من هیچ وقت عروسک نداشتم) بعد توی این فکر بودم که یک سری تفاوتها اینجا مشخص میشه و من این مضوع را نمی دونستم. دوستتون دارم ۱۰۰۰ تا
[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 10:13 ] [ سعید میرزایی ]
سلام در این قسمت می خواهم از تمام عزیزانی که لطف زیادی به من دارند تشکر کنم ماهرخ خانم عزیز و دیگر وبلاگ نویسان مثل ندا خانم عزیز حالا دو تا سارا خانم داریم یکی دختر ماهرخ خانم و یکی هم دختر ندا خانم که البته ایشون بزرگتر از دختر ماهرخ خانم هستند . من هم اسم سارا را خیلی دوست دارم و اگر دختر داشتم حتما اسمشو سارا می گذاشتم. خب ماهرخ خانم حسابی من را خجالت دادید و دیدم نامردی است که از این لطف شما بگذرم همیشه موفق باشید و به آنچه که دوست دارید برسید. دوستتون دارم ۱۰۰۰ تا [ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 15:20 ] [ سعید میرزایی ]
سلام چند وقت پیش کسری یک کاری کرد که حسابی عصبانی شدم. جریان از این قرار بود که چشمش عفونت کرده بود و صبح که از خواب بیدار شد یک چشمش چسبیده بود و باز نمی شد خلاصه ما چشمش را باز کردیم بعد من هی یک چشمم را کوچیک می کردم و یک شکل بدترکیب از خودم در می آوردم و می گفتم کسری ننه چرا اینطوری شدی؟؟؟؟؟ خلاصه یک بار دو بار سه بار اینکارو کردم اصلا یادم نیست چند بار تا اینکه کسری عصبانی شد و گفت که اصلا خوبه من هم به تو بگم ( هوی ام اسی خلاصه با میانجی گری ماندانا قصه به پایان رسید در حالی که کسری داد میزد بابا از روی من بلند شو. گفتم بهش یک بار دیگه این حرف را بزنی بلایی به سرت می آرم که نگو. هر چند که بعدا پشیمون شدم و واقعا تقصیر خودم بود. دوستتون دارم ۱۰۰۰ تا [ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 11:46 ] [ سعید میرزایی ]
سلام چند روز پیش یک نفر یک چیزی بهم گفت که شاخ در آوردم به من گفت آقای میرزایی اگر شما ام اس گرفتی حتما گناهی در قبل مرتکب شدی که باعث این ماجرا شده. من هم خیلی بی رودربایستی بهش گفتم که اگر 10 سال است که بچه دار نشدی حتما در گذشته یک گناهی مرتکب شدی که ما نمی دونیم بهر حال یک چیزی بهش گفتم تا دهنشو ببنده و حرف مفت نزنه جدا برای این چنین آدم هایی متاسفم. ضمن اینکه این آقا خیر سرش خیلی هم مومن است. نتیجه اخلاقی اینکه همیشه مواظب باشید کار بد نکنید. [ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 10:25 ] [ سعید میرزایی ]
خب چی بگم؟ زلزله ای که در مشهد آمد ما را که تا سر حد مرگ ترسوند فقط وقتی ماندانا دستم رو گرفته بود که از پله ها بیام پایین داشتم به بم فکر میکردم و اینکه اصلا می تونیم از ساختمون بیرون بریم یا نه که زلزله تمام شد و من در حالی توی راه پله بودم که ظرف بستنی توی دستم بود و اصلا نمی دوننستم این برا چی همراهمه بعد که همه به خونه هامون برگشتیم کسری به من می خندید و میگفت که بابا این بار با ظرف عدس توی خیابون در حال عدس خوردنی چون آن موقع ماندانا برام یک کاسه عدس آورده بود. خب عیبی نداره به ما بخندید. در حالی که ما حدود 100 کیلومتر از مرکز زمین لرزه دور بودیم چنان شیشه ها صدا کرد که هممون حسابی ترسیدیم. حالا که اینجور شد اصلا دوستتون ندارم. [ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 14:50 ] [ سعید میرزایی ]
سلام تا به حال راجع به این غذا شنیدید؟ خب اگر نمی دونید من براتون میگم چند وقت پیش کسری تصمیم گرفت یک گوشی موبایل apple بخره پرسیدم بابا قیمتش چنده گفت که هشتصد هزار تومن. این بود که ماندانا گفت که فقط یک راه داریم آن هم این است که بگردی ببینی کجا ( سوپ مغز خر ) دارند تا بریم بیرون هم یک دوری بزنیم هم از این غذا بخوریم شاید بابات برات یکی بگیره. دوستتون دارم [ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 10:40 ] [ سعید میرزایی ]
شرح ندارد
[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 10:20 ] [ سعید میرزایی ]
سلام0 چند وقت پیش داشتم از خیابون رد میشم از آنجایی که پای من درست وسط خیابون قفل میشه چنان پای من بست که دیگه نتونستم یک قدم بردارم و درد تا توی سرم کشیده شد میشد خلاصه همون وسط خیابون افتادم زمین در شرایطی که یک اتوبوس واحد داشت به طرفم می آمد راننده اتوبوس ماشین را نگه داشت و وقتی صدای ترمز هیدرولیک ماشین را شنیدم خدا را حسابی شکر کردم چون علاوه بر اینکه دیگه ماشین دیگه ای بهم نمی رسید اتوبوس مثل یک دیوار دفاعی وسط خیابون بود خلاصه راننده پیاده شد گفت حالت خوبه گفتم اصلا خوب نیستم و نمی تونم راه برم چون آمد منو بلند کنه چنان پام درد گرفت که فریادم رفت آسمون برای همین منو بغل کرد برد توی پیاده رو گذاشت درست همون سمت خیابون که می خواستم رد بشم و اتوبوس رفت. خلاصه تقریبا نیم ساعتی توی پیاده رو روی زمین نشستم تا حالم جا آمد و راه افتادم وقتی خونه رسیدم گفتم ماندانا اینطوری نمیشه دیگه فکر کنم خدا هم خسته شد از بس که به من رحم کرد من باید یک عصا بخرم تا با آن بهتر راه برم داشتم می رفتم زیر اتوبوس هر کی هم هر چی دوست داره بگه اصلا برام مهم نیست این بود که ما یک عصا خریدیم و الان با آن توی خیابون خیلی راحت ترم ضمن اینکه مردم چقدر مواظب آدم هستند و اصلا جای نگرانی نیست وقتی عصا داری ماشینی که از دور می آد هم مواظب است و حواسش جمع است. خلاصه ما عصا دار شدیم. اوایل خیلی ناراحت بودم بعد دیدم که خیلی بهتره و ای کاش قبلا این کار را می کردم تا به الان یک نفر هم نگفته چرا با عصا راه می رم چون اینطوری خیلی بهتر از این است که یک تصادف جانانه بکنم و کلا شوت شم بیرون خب خیلی سرتون را درد آوردم بعدا حتما با ماجراهای خنده دار برمی گردم و دوستتون دارم. [ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 19:16 ] [ سعید میرزایی ]
خواستم از بلاگفا که میرزبان این دو تا وب دیگه من هم هست تشکر کنم. آدرس های جدید من به شرح زیر است: همه شما در نهایت به میزبان اصلی می رسید. دوستتون دارم . [ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 10:48 ] [ سعید میرزایی ]
سلام چند وقت پیش با یک مطلب جالب سر کار مواجه شدم زنگ زده بودیم پیک موتوری بیاد یک کاری انجام بده خلاصه همکار من داشت آدرس می داد می گفت زیست خاور باید بری و موتوره که از هیچی خبر نداشت میگفت زیست خاور پلاک چنده؟ من هم عصبانی شدم گفتم می دونی سوال تو مثل چی می مونه که بپرسی فرودگاه پلاک چنده چون اگر خلبان ندونه پلاک را یکهو دیدی هواپیما توی یک شهر دیگه فرود آمد خب برو پیدا می کنی دیگه. خلاصه موتوریه گفت آقا من مشهد را بلد نیستم یک موتور خریدم دارم باهاش کار میکنم بعد از حرفی که بهش زدم ناراحت شدم تازه توی این فکر بودم که اگر موتورش را توی مشهد نگیرند چون الان راننده علاوه بر اینکه باید گواهیمنامه داشته باشه مبلغ سنگینی را هم باید برای بیمه بده تازه من از یک نفر که توی یکی از شرکت های بیمه کار می کرد پرسیدم به من گفت که اصلا راننده شامل بیمه نمیشه و همراه آن بیمه میشه من نمی دونم چقدر این حرف درسته. [ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 11:1 ] [ سعید میرزایی ]
|
درباره وبلاگ ![]() خدایا دوستت دارم چون دوست داشتنی هستی دوستم داشته باش چون دوست داشتنی هستم. 09377367984 09377368193 این تلفن های تماس منه بعد از ساعت 6 عصر در خدمتم.
آرشيو مطالب
امکانات وب
| ||